خلاصه کتاب:
همتا دختری که در یک خانواده ی سنتی تربیت شده، از نوجوانی علاقه ی زیادی به پسر عموش داشته و حالا این علاقه شکلی دو طرفه و جدی گرفته… ولی بنا به دلایل و مشکلات خانوادگی همتا مجبوره دست رد به سینه ی پسر عموش بزنه... و این وسط اتفاق عجیبی میافته که پسر عموش براش شرط میزاره و ازش میخواد...
خلاصه کتاب:
داستان زندگی پسر جوونیه که برخلاف میلش و با وجود اینکه عشق زن دیگه ای رو تو قلبش داره طبق عقاید خانوادش مجبور به ازدواج با زنی میشه که زمانی براش فقط یک اسم و یدک می کشیده…
رمان نبض یک مرد
خیره شدم به سیگار توی دستم به آرامی بین لب هایم گذاشتم و آتیشش زدم فندک را به مرد فروشنده برگرداندم و از مغازه بیرون زدم. راه افتادم سمت هتل… باران گفت پدر بودن بهت میاد… راست می گفت پدر بودن شیرین بود… ساوان به اندازه فرزند خودم با ارزش بود… ساوان بچهی مهدی نبود… ساوان مال من بود… من بودم که از پرستار تحویلش گرفتم. من بودم که نگاهم را دوختم به صورتش و او چشم گشود! راه افتادم پاهایم را دنبال خود می کشیدم…! باید قبول می کردم باران
رفته است و من هستم… من هستم و ساوان…. من هستم و شکوفه! شکوفه ای که تمام زن بودنش در برده بودن
خلاصه کتاب:
داستان راجع به خانوادهایه که دختر بزرگتر، وظیفهی مراقبت از دو خواهر و زنبرادرش رو داره. توی هر درگیری، دخترک آسیبی میبینه ولی همچنان پابرجاست. صبوری میکنه و سعی داره تمام اتفاقات زندگیش رو بعد ازدستدادن سومین رکن اساسی خانوادهش، بیدردسر و باآرامش پشتسر بذاره اما دردسرهاش یکی-دوتا نیست و آزار روحی فراوانی میبینه. برای خوببودن حالش تلاشی نمیکنه و تمام فکرش حول و حوش خواهرهاش میگذره. زندگی رو به خودش زهر میکنه تا خواهراش زندگی خوبی داشته باشند…
خلاصه کتاب:
دختری به نام روژان که میره خونه ی مامان بزرگش تا بهش زبان فرانسوی یاد بده. همونجا شبا از پشت دیوار همسایه یک بغلی آهنگای یه پسر ناشناس رو گوش میداده و دل به صدای پسره میبازه در صورتی که اصلا اونو ندیده… توی ذهنش به پسره لقب پسر موزیکال میده… پسر موزیکال به عنوان روانشناس سر راه روژان سبز میشه و روژان هم بدون اینکه بدونه این همون پسره هست ماجرای عاشقی خودش رو تعریف میکنه و…
رمان موسیقی شب
آخر هفته بود… سوار ماشین بودیم بریم خاستگاری… نگاهی به تیپ داداشم انداختم یه کت و شلوار مشکی پوشیده بود قدشم که ماشالله بلند… عالی بود. خودمم یه مانتو بنفش با شلوار جین مشکی و شال مشکی که با کیف و کفش بنفش ست کرده بودم… رفتیم خونشون… پریسا و مامانش کنار در آپارتمان وایساده بودن! رامین دسته گل رو به پریسا داد… بابای پریسا با بابام دست داد… منو پریسا هم همدیگه رو بغل کردیم!!… رفتیم داخل… به محض ورودمون دیدم دوتا پسر هم اونجان با دیدنمون از جاشون بلند شدن و سلام
کردن… تا حالا ندیده بودمشون…
خلاصه کتاب:
بِرشین ،خواننده معروف و پر از خطا روزی خودش رو میبینه که دیگه چیزی براش باقی نمونده...وقتی از همه چیز نا امید و شکستست سو سوی نوری رو در پس اون همه تاریکی میبینه! اما...
خلاصه کتاب:
قصه نفس، قصه یه مامان کوچولوئه، کوچولو به معنای واقعی... مادری که مصیبت می کشه و با درد هاش بزرگ میشه. درد هایی که مثل یک خار میمونن توی جگر. نه پایین میرن و نه میشه بالا آوردشون... پایان خوش
خلاصه کتاب:
دستی به موهام کشیدم و شالمو رو سرم گذاشتم یه نگاه کلی به خودم کردم و بعد تجدید رژم از اتاقم بیرون رفتم که مامان جلومو گرفت. -کیانا.. -جانم مامان؟ با استرس خاصی گفت:شیما باهات نمیاد؟! لبخندی به روش زدم و گفتم: مامان خانم چند بار بگم اون از من و دوستام حالش بهم می خوره اونوخت به نظرت میاد تو جمعی که با همیم؟ پوفی کشید و به طرف آشپزخونه رفت. مطمعنا دوباره داشت حرص می خورد…
خلاصه کتاب:
با صداش سرجام میخکوب شدم باتمام قدرتش فریادزد: _دِلعنتی عاشقتم نفهم چرا نمے فهمے عاشقم نمےتونستم تکون بخورم، خودش به سمتم اومد و از پشت بغلم کرد… زیر اون بارون خیس خالی شده بودیم در گوشم نجوا کرد: دارم از تو حرف میزنم، با آنکه از نوشته های خبر نداری مشکلی نیست یادتو به نوشته هایم رنگ می دهد. تو بغلش بودم که…
خلاصه کتاب:
خیانت برای باهم بودن جنگیدن برای عشق خیانتی که متفاوت بود زیرا برای عشق بود چشمهایم را به روی تاریکی های دنیا بستم و در دریای عشق غرق شدم چون عادت به تنهایی ندارم ما برای باهم بودن افریده شده ایم خیانت کرده ایم و این خیانت شیرین است غرق شدن در تلاطم دریای بیکاران عشق شیرین است.
خلاصه کتاب:
بین موهای کیسی دست کشیدم ،ظاهرا که از مصدوم شدن من خیلی خوشحال بود! یه لحظه دمش رو زمین نمی ذاشت! خندیدم و کانال هارو بالا و پایین کردم… روی مسابقه والیبال نگه داشتم… مثلا می خواستم خودم رو گول بزنم. می خواستم ذهنم رو مشغول کنم… تا دوباره و دوباره و دوباره به اون رویای ظهر فکر نکنه! اما زهی خیال باطل! هنوز جای اون لبها روی پیشانی ام می سوخت! چطور ممکنه یه رویا انقدر واقعی باشه؟ بی حوصله کنترل رو برداشته و تلویزیون رو خاموش کردم.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " ملایر بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.