کاج های کـوی اقـبال :

10325341_501287653304444_1022946945233210518_n

بارون شدیدی میبارید و برف پاک کن با سرعت کار میکرد
شیشه هارو بخار گرفته بود و همه چیز واضح نبود
از دور زوج جوونی رو دیدم که منتظر تاکسی وایسادن
پیش خودم گفتم سوارشون کنم نکنم
جلوی پاشون ترمز کردم و سوار شدن
به خاطر سردی هوا تو کاپشن فرو رفته بودم
مرد و زن هم عقب ماشین میخندیدن و پچ پچ میکردن
آهنگ آسمون توی نگاه پنجره از شادمهر میخوند و
من نگاه قطرات بارون میکردم و لذت میبردم
چون این آهنگ یادآور خاطرات خوش نوجوونیمه
تو حس و حال خودم بودم که چشمم افتاد به آیینه عقب
چند ثانیه مات و مبهوت موندم
اصلا یادم نبود که ماشین در حال حرکته
خدای من ؛ این چشما چقدر آشناست
وااااای یعنی خودش بود
آره این همون چشماست
نفسم بند اومده بود ؛ قلبم داشت از جا در میومد
اون حواسش به من نبود اما من غرق تماشاش بودم
خدای من چقدر تغییر کرده بود
اون موهای مشکیش طلایی شده بود
ابروهاش نازک تر شده بود
هنوزم مثل قبل عادت داره تند تند پلک بزنه
فهمیدم ازدواج کرده و بغل دستیش همسرشه
چند سالی میشد ندیده بودمش
هووول و دستپاچه شده بودم
عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود
تو همین حس و حال بودم که گفت آقا ممنون پیاده میشیم
ترمز کردم ، پیاده شدن ، بدون اینکه نگاهی کنه
یک هزار تومنی از پنجره گذاشت جلو داشبورت و رفت
و من حتی نای حرف زدنم نداشتم که بگم مسافرکش نیستم
فقط با همه وجود داشتم نگاش میکردم
دست همو گرفته بودن و شونه به شونه هم میرفتن و دور میشدن
بدون اینکه به عقب نگاهی بندازن
چشمم بهش بود تا شدن اندازه دو تا نقطه
بغض عجیبی گلومو گرفته بود
یک لحظه خیلی دلم برای خودم سوخت
این آهنگ خاصو این بارون و اون زن که روزگاری دختر رویاهام بود
حس قبض روح رو به معنای واقعی کلمه بهم چشنود
کمی که به خودم اومدم متوجه اون هزاری جلو ماشین شدم
یه هزاری نو و بدون تا که بوی عطر و لوازم آرایش زنونه میداد
این هزاری برام به قیمت یک چک سفید امضا تموم شد
چکی به بهای تمام زندگیم ؛ تمام خاطراتم ؛ تمام جوونی هام
سیندرلای من اینبار جای لنگه کفش یه برگ سبز جا گذاشت
برگ سبزی که برای من حکم کارت قرمز داشت
سیندرلای من اینبار دیگه به شاهزاده ی رویاهاش رسیده بود
و من حالا اعتراف میکنم با وجود همه ی غروری که دارم
یک آهنگ خاص و یک غریب آشنا
یک عطر خاص و یک خاطره
میتونه حس مرگ رو درم تداعی کنه…

***

یاد آن عشق بازی ها در بـاد
خاطرات یک روز بارانی و اما شـاد
زیر کاج های کوی دکتر اقبـال
از شوق با تو بودن ؛ آن سـال
کم مانده بود درآورم بـال
که رفتی و مرا گذاشتی قـال
کردی مرا سیه بخت و سیه فـال
یاد آن چشم و صورت و لب و آن خـال
کرد مرا مبتلا به بدترین حـال
مثل آن شیر خسته و بی یـال
مثل آن عقاب پر بسته و بی بال
سالهاست مانده ام خموش و از لب لال
و تنها یادگارت یک هزاری و یک شال
شالی که خواستم صدهـا بار
بکشم با آن خود را دار
و باز من و یاد آن یار جفا کار
با این نم باران فدا کار
با این دل ساده و خطا کار
تنها زیر کاج های کوی اقبـال
مانده ام با این بخت بد اقبــال
من و جای خالی تو و این خیابان و آن دیـدار
صوت شادمهر و تنهایی و شب تا به سحر بیـدار

شاعر – نویسنده و عکاس : همایون ملکـ مطیعـی
8 / 2 / 93

* کوی اقبال : نام خیابانی در بلوار سیفیه ملایر مزین به درخت های زیبای کاج

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *