یک روز در آرایشگاه :

DSC01188

رفته بودم آرایشگاه
آرایشگر پیشبند رو دور گردنم بست و گرم تعریف شد
میگفت اگه خدا واقعا وجود داره پس این همه مردم گرسنه و بدبخت چی هست؟
تو دلم گفتم صبر کن اصلاح تموم شه برات دارم ؛
الان حرفی بزنم تلافی شو رو کله امون در میاره…
اصلاح تموم شد و موقع رفتن صداش کردم جلوی در آرایشگاه ؛
مردمی رو نشونش دادم که موهای سر کثیف و ژولیده پولیده داشتن
گفتم : اگه این شهر آرایشگر داره چرا موهای سر خیلی ها انقدر نامرتب هست؟
بادی انداخت تو سینه اش و گفت :
خب عزیزم علتش این هست که اینها به ما رجوع نمیکنند تا اصلاحشون کنیم
لبخندی زدم و گفتم :
خدا هم وجود داره اما مردم ما بهش رجوع نمیکنند تا مشکلاتشون حل شه…

متن و عکس : هـ – ملک مطیعی
خیابان خیام ؛ 18 اسفند 1393
www.Malayer-book.Ir

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *