عکاس : همایون ملک مطیعی

3343434

به یاد اون روز پاییزی که چترهامونو مثل دو پیک لبریز به سلامتی هم بهم زدیم
و به آسمون پرتاب کردیم…. عاشق بودیم و مجنون ، ترجیح دادیم مابقی مسیرو تا مقصد سیفیه بدون چتر زیر بارون پاییز بدویم و بدویم… یادت هست وقتی بخاطر سرما کتمو روی شونه هات انداختم ، لبخند ملیحی زدی و چشمات برق عجیبی میزد…؟ یادت هست همیشه از خون میترسیدی و تحت هیچ شرایطی اجازه لمس لب هاتو نمیدادی اما وقتی بخاطرت دعوا کردم و از سه نفر کتک خوردم خودت بغلم کردی و لب هاتو گذاشتی روی لبای خونیم و در گوشم آروم گفتی بیشتر عاشقت شدم…؟! اونروز غافل بودیم از اینکه بلاخره جبر زمونه مارو از هم جدا میکنه و این پاییز آخرین پاییز باهم بودنه… پاییز سال بعد تو فارغ التحصیل شدی و به شهر کوچک و دورت برگشتی و من با خاطراتت بلوارو وجب میکنم ، همیشه تعجب میکنم که چرا من تنهایی باید بار خاطرات دو نفره رو به دوش بکشم ، شاید این سنگینی بار بخاطر فراموش کردن شخص ثانی خاطره هاست… متاسفم که آدم ها همیشه در برابر کوچک ترین اشتباهت کینه ای میشن و در برابر همه ی خوبی هات آلزایمر میگیرن… سخته با چنین آدمایی خاطره ی شراکتی داشتن….

یادته بارون میومد زیر یه چتر قدیمی
همه از بارون فراری ؛ ما زیر بارون میدویدیم

گفتنی موندنی ترین روز همینه که با تو هستم
واسه لمس داشتن تو از کسی نمیترسم

دو تا پاییز گذشته ؛ زیر بارون با تن خیس
توی تنهایی میمیرم ؛ شونه های هیچ کسی نیست

حالا تا بارون میگیره حس برگا رو میدونم
دیگه چتر رو دوست ندارم زیر بارون نمیمونم

عکس : Homayun Malek Motiee / آبان 1392
متن : هـ – ملک مطیعی
شعر : مجید یحیایی

شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی / پاییز بهاری است که عاشق شده است . . .

آبان 1392

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *