یاد خاطرات گذشته :

بچه كه بودیم مادر بزرگ از ساعت ٤ صبح روي چراغ سه فتيله قرمه سبزي اش را بار ميگذاشت. سر […]

میدان استقلال ملایر !

شما خودتو بگذار جای اون مسافری که اولین باره پاش به ملایر باز شده و چشمش به این صحنه می […]

یک روز در آرایشگاه :

رفته بودم آرایشگاه آرایشگر پیشبند رو دور گردنم بست و گرم تعریف شد میگفت اگه خدا واقعا وجود داره پس […]

صبح پاییزی سیفیه

  اَمان ز غفلت ؛ اَمان ز تهمت از دست ما ؛ تو غیبتِ حجت . گـنـاه شد عــادت ؛ […]