یاد خاطرات گذشته :

بچه كه بودیم مادر بزرگ از ساعت ٤ صبح روي چراغ سه فتيله قرمه سبزي اش را بار ميگذاشت. سر […]

یک روز در آرایشگاه :

رفته بودم آرایشگاه آرایشگر پیشبند رو دور گردنم بست و گرم تعریف شد میگفت اگه خدا واقعا وجود داره پس […]

شعر و عکس از هـ ملک مطیعی

از تـِـــز ســـنـــتـــی بـــا مـــوهــــای فــشــن تا درون مـایـه ای نــــرم ؛ بـــا ظاهــری خــشـن از ” مــتــعــهـــد ” شدن […]

ای بــانــو که … نـام توست

و آزادگــــی مــظــهــــر تــوســت و شگفتا زهری تلخ به جـام توست و صــد بـغـض آتـیـش به کـــام توست و دریغا […]